مجموعه داستانک برگردیم - تاریخ: 1405/5/15 ساعت: 17:20
مجموعه داستانك برگرديم به نام خدا. سلام. حدود 78 داستانك از ميان داستانكهاي موجود در وبلاگ، در كتابي تحت عنوان «برگرديم» توسط انتشارات قو و با قيمت 5000 تومان به چاپ رسيده است.دوستاني كه مايل به دريافت كتاب هستند مبلغ 10000 تومان به كارت بانك تجارت اينجانب به شماره 5859831026749050 واريز كنند و سپس ...
137- کتابخانه - تاریخ: 1405/5/15 ساعت: 17:20
137- كتابخانه خانم كتابدار كه با پاسخ مثبت پيرمرد براي عضويت در كتابخانه مواجه شد، با خوشحالي يك برگ فرم عضويت و يك خودكار جلوي پيرمرد گذاشت و گفت: بفرماييد! پيرمرد گفت: ببخشيد من سواد ندارم! كتابدار با تعجب پرسيد: پس چطور مي‌خواستيد كتاب داستان امانت بگيريد؟! پيرمرد جواب داد: هر شب به نوه‌ام پول مي...
138 - سوغاتی - تاریخ: 1405/5/15 ساعت: 17:20
138 - سوغاتي بي بي گفت: راستي آقاجان! به بچه‌هاي روستا قول داده‌ام كه برايشان سوغاتي ببرم؛ مثل هميشه! آقا لبخندي زد و پرسيد: امسال بچه‌ها چند تا هستند بي‌بي؟ بي بي قدري فكر كرد و گفت: چارده تا آقاجان! آقا كيسه‌اي پول مرحمت كرد و فرمود: به بچه‌ها سلام مرا برسان! بي‌بي تشكر كرد، ضريح حضرت را بوسيد و ر...
138 - سوغاتي - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 21:03
بي بي گفت: راستي آقاجان! به بچههاي روستا قول دادهام كه برايشان سوغاتي ببرم؛ مثل هميشه!آقا لبخندي زد و پرسيد: امسال بچهها چند تا هستند بيبي؟بي بي قدري فكر كرد و گفت: چارده تا آقاجان!آقا كيسهاي پول مرحمت كرد و فرمود: به بچهها سلام مرا برسان!بيبي تشكر كرد، ضريح حضرت را بوسيد و رفت... (برگرفته از كتاب «...
127-کادو - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 12:09
سلام آقا! جوراب مردونه دارید؟ بله خانم کوچولو! یه جفت میخوای؟ نه! یه دونه برای پای راست
داستانک مهمان4 - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 12:09
عباس بچه ها به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و گفت: «دیگه هیشکی ِ هیشکی نمی تونه دستاتو بِبُره...» نوشته مریم کمالی نژاد
128- قطع نخاعي - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 12:09
بابا جانم؟ شغل شما چیه؟ تقدیم به کوچه های باران
129-محافظ - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 12:09
فرمانده مرا صدا زد و گفت میخواهم مأموریتی را به تو محول کنم! تعجب کردم؛ من؟ نحیف ترین و ضعیف ترین سرباز لشکر؟ آخر چه کاری از من برمی آمد؟ فرمانده ادامه داد: من تو را به عنوان محافظ پیامبرم برگزیده ام. میخواهم به آنها ثابت کنم که از تو هم ضعیف ترند! و اینگونه بود که رفتم و با تارهای نازکم، پیامبر خدا...
130-موج - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 12:09
دوید توی حمام و زار زار گریه. مثل همه دفعه های قبل. مثل دفعه هایی که حالش بهتر می شد و می دید آنچه نباید می کرده کرده و آنچه نباید میشده شده. مثل همه دفعه هایی که حالش بهتر می شد و می دید صورت زنش خراش برداشته. می دید چند تار موی زنش لای انگشتان اوست. دوید توی حمام و زار زار گریه...
131-سرباز - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 12:09
آن قدر گرم نوشتن روی دیوار بود که متوجه ورود سرباز به کوچه نشد. صدای پوتین های او را وقتی شنید که دیگر فرصتی برای فرار نبود. نگاهی به سرباز مسلح و جیپی که با چراغ خاموش سرکوچه ایستاده بود انداخت. سرباز، قوطی اسپری را از دست جوانک شعارنویس گرفت و در میان تعجب او، جمله روی دیوار را کامل کرد! ... نزدیک...
132- فقیر - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 12:09
مدرسه را در فاصله ای طولانی از روستا ساخته بودند. او صبح ها زودتر از همه راه می افتاد تا اولین نفری باشد که به مدرسه می رسد و کسی او را نبیند. به مدرسه که می رسید، کفشهایش را می پوشید.
136- نذر - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 12:09
آلبرت با خوشحالی گفت: آقا بچه م خوب شد! حضرت فاطمه که گفته بودی برایشان نذر کنم، نذرم را قبول کردند و بچهام را شفا دادند! گفتم: خب الحمدلله! حالا چه نذری کرده بودی؟ گفت: نذر کرده بودم حرمشان را فرش کنم! (اين داستان واقعي است)
مجموعه داستانك برگرديم - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 12:09
به نام خدا. سلام. حدود 78 داستانك از ميان داستانكهاي موجود در وبلاگ، در كتابي تحت عنوان «برگرديم» توسط انتشارات قو و با قيمت 5000 تومان به چاپ رسيده است.دوستاني كه مايل به دريافت كتاب هستند مبلغ 10000 تومان به كارت بانك تجارت اينجانب به شماره 5859831026749050 واريز كنند و سپس نشاني خود را به شماره ت...
137- كتابخانه - تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 12:09
خانم كتابدار كه با پاسخ مثبت پيرمرد براي عضويت در كتابخانه مواجه شد، با خوشحالي يك برگ فرم عضويت و يك خودكار جلوي پيرمرد گذاشت و گفت: بفرماييد! پيرمرد گفت: ببخشيد من سواد ندارم! كتابدار با تعجب پرسيد: پس چطور ميخواستيد كتاب داستان امانت بگيريد؟! پيرمرد جواب داد: هر شب به نوهام پول ميدهم و او هم در ع...